تبلیغات
چورس - وحید از مدرسه تا دانشگاه

وحید از مدرسه تا دانشگاه

تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-11:36 ب.ظ



اروزی قلبی ما به خوانندگان محترم سلامت و سعادت انها
و ضمن احترام به طبیبان خوب کشورمان، شعر بالا را که  دعای خوبی هست از طرف حافظ تقدیم می کنیم .
دوستان، پیش آمدی نا گوار اتفاق افتاد که مدتها از گفتنش باز ماندم. چرا که به هیچوجه شایسته و روا ندیدم که با خبرهای ناگوار خاطر عزیزان را مکدر نمایم .
از روز 13 تا 29
آذر ماه وحید عزیز جگر گوشه ی خانواده ( خواهر زاده ام ) بدلیل ناراحتی در بیمارستان امام رضا (ع) تبریز بستری بود و از همانروز هم تا  23 بهمن در بیمارستان لقمان حکیم تهران خوابید و تلاش دکتر های محترم به جایی نرسید. چشم های زیادی را به دنبال خودش گریان و منتظر گذاشت.

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

              ( بیت هایی که  اختر چرخ ادب، مرحوم پروین اعتصامی در سوگ پدرش یوسف اعتصامی که خیلی دوستش می داشت  سروده بود).

نمی دانم اسم این مشکل را چه بگذارم ؟
سفارش می کنم به همه عزیزان که قدر سلامت خودشان را بدانند و از خود مواظبت نمایند و در این شعر دعای حافظ را برایتان می اورم .
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد            وجود نازکت آزرده گزند مباد

وحید متولد سوم خرداد 1369  خوی بود . همانند بچه های دیگر مدرسه را با افت و خیز هایی پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد . دانشگاهش در تهران بود و این دوری از خانواده از او مردی ساخت که روی پای خود ایستاد . علیرغم خرج معمول زیاد این روزها ، او هزینه زیادی را به خانواده تحمیل نکرد.
از خوش شانسی و خوش قلبی اش عموی پدرش که در تهران زندگی می کرد در دوران دانشجویی اش به کمکش شتافت و منزلی دفتر گونه را در اختیار او گذاشت و این فرصتی شد که از هزینه تحصیلی اش کاسته شود.
وحید خیال نداشت که خاطره تحصیلاتش در دوره کارشناسی بسته شود لذا در دوره کارشناسی ارشد رشته آمار  که اتفاقا هم رشته سخت است و حوصله زیادی برای ادامه اش لازم هست . پیش رفت و  در حین تحصیل ضمن اینکه کم هزینه بود و مخارج اش در تهران به مانند هزینه بنزین ماشین ژیان در جاده شبیه بود گاهی از راه فروش عسل به کمک خانواده هم می شتافت.         وحید عزیز و تلاشگر با موفقیت درس اش را به پایان برد .
و به مرحله جدیدی از زندگی اش وارد گردید و ان خدمت سر بازی اش بصورت امریه بود. در تهران مشغول سربازی شد و در جایی که خدمت می کرد  وظیفه رسیدگی به سیستمهای رایانه ای بر عهده او بود و تا روز اخر در محل خدمت خود برای اطرافیان خاطره خوب گذاشت و شنیده نشد که یک بار به اطرافیان که حالا او را همکار می دانستند  و یا بالا دستی جواب سر بالا بدهد و بگوید که راه اندازی و انجام فلان کار ممکن نیست .او در راه اندازی کار فامیل ها در تهران هم کوشا بود هر کس سفارشی داشت  انجام آن سفارش را به عنوان ماموریتی اداری برای خودش می پنداشت و بدون کم و کاست انجام می داد .
او در ازای این کارها شخصیتی مردانه یافته بود. با پیر مردهای 80 ساله که می نشست به مانند پیر مردی می شد و در مقابل بچه ها و کوچکترها حتی سن اش را متناسب با سن و سال آنها چند سال پایین تر می کشید تا در انجام مراوده و دوستی کم نیاورد و نمی دانم شاید بخاطر همین خوبی ها و شایستگی هایش به این قرار رسید که در دنیا چیزی کم فرو نگذاشته است و حسرت انجام کار خوب بیشتر از ان را در دل نداشت.
روی تخت بیمارستان که خوابیده بود در فکر این بود به حساب یکی از دوستانش که خانواده اش  وضع مالی خوبی نداشت تمایل داشت به تهران  و عیادت وحید بیاید
دویست هزار تومان پول واریز کند .
از پس انداز دانشجویی اش که جمع کرده بود یک گوشی  با امکانات متوسط خریده بود اما در پیش دوستانش که می نشست گوشی را از دید بعضی از آنها  دور نگاه می داشت تا آنها ناراحت نشوند . این ملاحظات از سن وحید بعید می نمود.
این نمره بیست اخلاقی او در پیش آموزگارانش دوره دبیرستانش و در دانشگاه محفوظ بود. روزی او را در تهران پیش یکی از همکلاسی های خودم فرستاده بودم . بعد از ملاقات با وحید برایم زنگ زده بود که بابا این وحید داش مشدی هست انقدر ریش سفیدانه حرف می زند که دهانم باز مانده و بعد ها هر وقت با دوستم سر مسائل کاری صحبت داشتم سخن را به وحید و خاطره یک بار هم صحنتی اش را پیش می کشید و این اواخر گفته بود اگر خدمتش تمام شد  بفرست در شرکت خودم کار کند .
بار دیگر یکی از معلم های خودم  آقای امینی را در دوره دبیرستان  را دیدم که این دفعه معلم ریاضی وحید بود و داشت از وحید تعریف می کرد. مگر این جسم و رو با این سن و سال چقدر گنجایش داشت ؟
  اگر از دست کسی دلخور بود برویش نمی آورد و  حتی بهانه و دلیل را از طرف مقابل برداشته تلخی آن را بجانش می خرید و گاهی هم اگر درجه ناراحتی اش بالا می رفت و از کسی شاکی می شد نه در روبرو بلکه در غیاب او با دهان پر و لحنی که از گلویش بر می آورد با غیض به همین جمله اکتفا می کرد : دفعه دیگر جوابش را خواهم داد . اما این دفعه دیگر هرگز پیش نیامد چون او بعد از اندک زمانی غیض اش را فرو خورده بود.
خاطرات وحید را در فرصت های بعدی جمع آوری خواهیم کرد  از همگان خواهش می کنم خاطره های او را برایم بنویسند تا در یک کتابچه ای جمع نماییم .
و تنها چیزی که ما را تسکین می دهد خاطرات و خوبی هایش هست. پناه می بیریم به خاطره هایش :

گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست

آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن

هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

حافظ


. حقیقت اینست او اگر چه به سن کوچک بود اما با رفتارش برایمان درس زندگی می داد.
و فعلا این مطلب  نصف و نیمه را با شعری از پیر تبریز، شهریار شیرین سخن به پایان می بریم :
  

 افسانه عمرم آورد خواب                       عمری که نبود خواب دیدم

در سیل گذشت روزگاران                      امواج به پیچ و تاب دیدم

از عشق و جوانیم چه پرسی              من دسته گلی برآب دیدم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
دوشنبه 6 فروردین 1397 01:46 ق.ظ
وحید عزیز دل خانواده بود.همیشه در قلبها جاودانه می ماند.
پاسخ علی سلطان بیگی : ممنون از اظهار همدردی تان .
یکشنبه 20 اسفند 1396 12:12 ق.ظ
مرگ حق است،از هر نوعش. اما فوت بعضی عزیزان به معنای واقعی کلمه جانسوز است. فوت وحید برای همه آشنایان جانسوز بود و برای عزیزان نزدیکش جانسوزتر.از خداوند بخشنده برای بازماندگانش صبر و پایداری و برای آن عزیز سفر کرده بهشت ابدی مسئلت داریم.
پاسخ علی سلطان بیگی : عزیز من شما زنده باشید .
شکورزاده
پنجشنبه 17 اسفند 1396 09:57 ق.ظ
با سلام و عرض وقت بخیر
جناب آقای سلطان بیگی وقتی خبر دار شدم که وحید عزیز دیگر پیش ما نیست واقعا متاثر شدم غم بزرگی بود روحش شاد و یادش گرامی
تا قبل از پاییز 96 آشنایی با وحید نداشتم ولی قسمت شد که با معرفی یکی از آشنایان ملاقات دوستانه با وحید داشتم واقعا فرمایش شما متین می باشد فوق العاده پسر ( البته واژه مرد برازنده تر می باشد) متواضع و فروتنی بود تسیت ما را پذیرا باشید
پاسخ علی سلطان بیگی : خیلی ممنون . سلامتی بزرگواران را ارزو مندیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo