تبلیغات
چورس - کَس کَسنن یا علی . داستان آن روزها . بخش دوم

کَس کَسنن یا علی . داستان آن روزها . بخش دوم

تاریخ:جمعه 25 فروردین 1396-05:46 ب.ظ

  

بخش دوم داستان آنروزها . کَس کَسنن یا علی

حال برنامه اختلاسم چه بود شنیدنی است گوش بدهید:

 همانطور که عرض شد یک روز ظهر که از مدرسه آمدم حرفهایی را که بین والده و برادر بزرگتراز من  رد و بدل شد شنیدم و این که برادرم از کمی پول و برداشت بیشتر برادر بزرگتر از پول شراکتی که  پدرمان ماهانه به ما می داد و نیز از سختی روزگار کج مدار و ناملایمات زندگی گله می کرد و در پایان گفت مادرم پول مرا جدا بدهید و با این صحبت از هم جدا شدیم چون هر کدام از  ما باید ساعت 2 بعد از ظهر از مادر خداحافظی کرده و به مدرسه برمی گشتیم. آن موقع‌ها مدارس یک شیفته نبودند‌. ساعت 12 ظهر زنگ می‌خورد و ما خودمان را به خانه می‌رساندیم و ناهار خورده و باید ساعت 2 بعد از ظهر در مدرسه حاضر می‌شدیم بسته به شانس بود که منزل کسی از مدرسه دور باشد و یا نزدیک. خوشبختانه مدرسه من، دبیرستان ششم بهمن و همان خسروی قدیم بود که بهترین مدرسه های ان زمان خوی محسوب می شد و آقای تمجید مدیر مدرسه ، اقایان اصلانی و فرخ اصلان آبادی ناظمین آن بودند. آقای شعیبی معلم تاریخ آقای لطفی معلم فیزیک ، آقای شکاری معلم جبر،آقای عباس دانش معلم زبان انگلیسی، در شمال  شرق کوچه شهربانی قرار داشت و بهترین مدرسه آن زمان بود و 5 دقیقه بیشتر با کوچه قم تابیه فاصله نداشت کوچه ای که هنوز هم معنی اسمش را نمی دانم قم تابیه یعنی چه ؟

اما مدرسه برادرم در مدرسه سنایی و رشته شان ادبی  بود سمت محله خوی. که حد اقل پیاده نیم ساعت طول می‌کشید تا برادرم به منزل برسد و گاهی دلم برایش می سوخت. خلاصه می دانستم که پدر و مادرم در اتوبوسند در راه برگشت به روستا و بعد از پایان کلاس زود به منزل برگشتم تا نقشه اختلاسی خود را عملی کنم. زود دست به کار شدم گوشه‌های اتاق و زیر فرش را گشتم و تا گوشه سبز و آبی تیره بیست تومنی‌ را دیدم  با یک یادداشت به خط ابوی .

متن نامه این بود: آقا من به هزار خون و دل پولی فراهم می‌کنم و زحمت می‌کشم خوب درس بخوانید و چند توصیه‌های ایمنی، اخلاقی پدرانه و با چند عتاب که حواسمان باشد با افراد بد مصاحب نشویم ، زود به منزل برگردیم، سینما مطلق نرویم. اگر چند تومان پول به دستتان می‌رسد زود  گوشت ماهیچه بازویتان را با چاقو پاره کرده پول را در آنجا قرار دهید منظور پول را خرج نکنید.

هنوز می شد در یادداشت پدر یک یا دو سطر مطلب نوشت لذا خودکار را برداشته و چون خطم شبیه به خط پدرم بود و هنوز هم هست با کمی تقلید از روش خطی ایشان شروع به نوشتن کردم :

همانطور که مادرتان گفت پول ماهانه تو را ( برادر بزرگتر از من ) که 30 تومان است در زیر زیلو گذاشتم و از آن 5 تومان را بده به علی و مواظب خودتان باشید والسلام. پول دو برادر دیگر هم در تاقچه است که به خودشان مربوط است. مطلب را خیلی کش ندادم ممکن بود بخاطر هیجان اختلاسی دستم لرزش بگیرد و برادرم تفاوت خط را دیده و به موضوع پی ببرد لذا به مصداق عبارت قله و دله ( نوشته باید کوتاه و مدلل باشد ). نامه را سر جای خود قرار دادم.

تا برادرهای دیگر از مدرسه برسند خودم را به درس مشغول کردم تا صحنه طبیعی به نظر برسد اما درس خواندن کجا بود؟ دلم مثل سیر و سرکه می جوشید بعد از مدتی برادرم سررسید یک راست به سمتی که پول ماهانه اش آنجا بود و او آن را از قبل می دانست رفت، پول و یادداشت را برداشت و اول پول‌ها را شمرد بعد با بی میلی نگاهی به نامه کرد و سرش را تکان داد و زیر لب چیزی گفت و به سمت کوچه و مغاره مشهد عباس رفت و در این اثناء بنده ساکت و بدون حرکت اضافی به خودم مشغول بودم هر چند که شش دانگ حواسم به اوبود .

می دانستم که می‌رود هم بدهی‌اش را با مغازه تسویه کند و شاید پول را خرد کرده و برایم یک  5 تومانی سبز رنگ بیاورد. بعد از چند دقیقه برگشت و با اکراه یک 5 تومانی سبز را که انتظارش را می‌کشیدم  به سمت کتاب انداخت و گفت پدرم برایت داده. پول را برداشتم و بدون هیچ حرفی، لذت زیادی برایم فراهم شد اولین بار بود که ذوق پول استقلالیت را اگر چه از راه ترفند و حقه بازی به دستم رسیده بود حس کردم .

 اما باور کنید ریالی از آن را خرج نکردم و فقط یک بار آن را دیدم و آن موقعی بود که پول را تا کرده و در جلو چشم برادرم در جیب پیراهنم قرار دادم. حال می‌خواهید بدانید چه برسر این 5 تومانی اختلاسی آمد‌؟ من هم نمیدانستم‌، فقط بعد از دو سال فهمیدم که برایتان تعریف خواهم کرد:

بعد از آنکه من به حقم یا ناحقم یعنی به پنح 5 تومان اختلاسی‌ام رسیدم برادرم شوخی‌اش گرفت ما گاهی کشتی می‌گرفتیم و گاهی بعه دعوا هم می‌کشید پیراهن پاره می‌شد و یا استکان و شیشه می شکست و کار به پا در میانی آقای جورابچی صاحبخانه می‌کشید. بالاخره کشتی و مبارزه بود.

من در این احوال که پیروز میدان در بدست آوردن 5 تومان بودم  و به عنوان  طراح نقشه اختلاسی مانند یک قهرمان جنگ، مغرور بودم این دفعه  خیلی به کشتی گرفتن رغبت نشان ندادم اما او دست بردار نبود و گفت که حتما ترس برت داشته و ترسو شده‌ای و از این تحریکات و رجز خوانی‌ها‌. سرانجام چاره را در کشتی گرفتن دیدم و بعد از اینکه بیست دقیقه سر گرم مبارزه شدیم گفتم آقا من باید بروم شب را در پیش خلیل بمانم و دیرم شده است که پسر عمه مادرمان بود .

خلیل تنها فرزند خانواده‌اش بود و خیلی سال بود که از چورس به خوی کوچیده بودند چون مادرش مریض بود و عمل کرده بود هر از چند گاهی جهت کنترل از خوی به تهران می‌رفتند منتهی مادر خلیل از آن مادر‌های منضبط بود و با اینکه خلیل چند پسر عمو داشت ولی چون آن‌ها درس‌خوان نبودند مادر‌ش اجازه نمی‌داد تا پسر عموهای خلیل که اتفاقا در همسایگی  زندگی می‌کردند پیش خلیل بمانند یعنی بنده اختلاسی را به آن‌ها ترجیح می‌داد.

 برادرم زود از کشتی گرفتن دست برداشت و اجازه داد که من راه بیفتم‌. این دفعه در دلم به‌ یک مورد  حرف شنوی او صد آفرین گفتم که ملاحظه مرا کرده و اجازه داده تا سروقت خانه خلیل برسم.نگو که در همین فرصت کشتی گیری کوتاه او به پنج تومانی دست پیدا کرده است .

آخر می دانید چرا عجله داشتم که زود از خانه خارج شوم ؟ ما که همه چیز را شرح دادیم بگذارید این یکی را هم بگویم : در مسیر خانه ما از کوچه قم تابیه تا پشت دخانیات، در خیابان تبریز یک دکانی بود که  میخانه اش کرده بودند و صاحب آنجا را شنیده بودیم که دکتر هرانت می‌گفتند البته این آدم دکتر واقعی نبود و از آنجا که درد و منظور این مشتریانش را درک کرده و بر آورده می‌کرد نامش را دکتر گذاشته بودند.

 روزها که ما در راه مدرسه دو سه بار از آنجا می گذشتیم مشکلی نبود ولی شنیده بودیم شب‌ها آنجا عربده کشی می‌شد و لذا ما به توصیه بزرگترها و بیشتر از ترس، حق ندا شتیم از ساعات غروب به بعد از آنجا رد شویم .

 از برادرم فاصله گرفته و جدا شدم. علاقه داشتم که این 5 تومانی را سیر نگاه کنم چون  اولا پول تو جیبی که ما دانش آموزان در شهر دریافت می‌کردیم در اصل ناچیز بود تا می‌خواستی یک چیز جزئی خرید کنی بیچاره این اندک پول، رنگش می‌پرید و به سکته می‌افتاد و مضافا اینکه  برادر بزرگمان خرجش بیشتر بود و تا حال فرصتی نشده بود  که از پول اشتراکی، بنده هم کمی  در جیبم بگذارم و کیف اش را در بیاورم .

خلاصه تند تند کوچه‌ها را پشت سر گذاشتم  و به جلو  قنادی برادران که رسیدم با ذوق دست در جیب پیراهنم کردم تا  پول را در آورده و ببینمش و یا تجربه دست در جیب خودم گرم کردن را پیدا کنم. اما دستم به آن نرسید. جیب‌های دیگرم هم وارسی کردم اما نبود حال فکر کردم در خانه افتاده است در هنگام کشتی گرفتن .

یکی دو روز در خانه خلیل بودم و بعد که والدینش از تهران آمدند به خانه خودمان برگشتم هرچه قدر گشتم کمتر اثری از پول دیدم. و برادرم هم که منکر قضیه شد. خلاصه از پیدا کردن پول ناامید شدم که شدم .

و دو سال از آن ماجرا گذشته بود که برادرم سر‌گذشت پول را تعریف کرد و منهم  نقشه اختلاس خودم را و تازه فهمیدم که در آن گیر ودار رفتن من به خانه خلیل، که تنها در منزل خودشان مانده بود، دلیل اصرا ر به کشتی گرفتن برادرم در آنروز چه بود و به این دلیل گفته‌اند که کس کسنن یا علی‌.( ببر از کسی که می برد)

-------------------------------------------

عمو بزرگ ما داستانی تعریف می‌کرد که‌: کدبانوی خانه‌ای کمی دست و دلباز بود و برای اینکه در هنگام نان پختن به آبجی‌هایی که داشت نان برساند و وظیفه همسایگی و  خواهریش را به جا برساند لذا هنگامیکه نان می‌پخت چند تایی به خواهرهایش می‌فرستاد‌. اما این کار او از نظر شوهرش  که از دست بر قضا، کمی دست تنگ بود مطلوب نبود  لذا هنگام پخت نان اول کنده‌های خمیر را می شمرد تا شب نان‌ها را بشمارد و مطمئن گردد که خانمش از آنها به خواهران و همسایه‌ها نفرستاد ه است.

اما خانم کارش را بلد بود و بعد از شمردن کنده‌ها توسط شوهرش ترفندی به کار می گرفت یعنی پس از هر کنده کمی خمیر می‌برید و ناخنک می‌زد و چند نان اضافی می‌پخت و اینطوری مشکل را حل می‌کرد هم شوهرش از او راضی می‌شد و هم  خواهر خوانده هایش  و به این ترتیب این ضرب المثل در میان مردم پدید آمد : دده م عیاریدی کنده لری سایاردی. آنام عیاریدی کنده لردن قیرتاردی

( پدرم زرنگ بود کنده های خمیر را می شمرد و مادرم هم که از او زرنگتر بود از هر کنده مقداری ناحنک می زد بدون اینکه در تعداد نان‌ها تغییری حاصل شود).   

سلامت باشید دوستان نظر خود را به این داستان بنویسند . علی سلطان بیگی 24/1/96




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo