تبلیغات
چورس - کَس . کَسنن یا علی . داستان آنروزها بخش اول

کَس . کَسنن یا علی . داستان آنروزها بخش اول

تاریخ:جمعه 25 فروردین 1396-05:44 ب.ظ

  

داستان آنروزها

*این اتفاق و مشابه آن ممکن است بر سر دانش آموزان دیگر, کم یا زیاد آمده باشد شاید  این داستان را از زبان کسی دیگر شنیده ام و یا بر سر خودم آمده است و الان برایتان تعریف می کنم. به هر حال زندگی هست و در مسیر و طول و عرض آن هزار چاله و چوله دارد.

------------------------------------------------------

اختلاس دانش آموزی و اعتراف آن

تاکنون داستان‌هایی از  سرگذشت دانش آموزانی که دوره دبیرستان را نمی توانستند در چورس ادامه بدهند و اجبارا به خوی و قره ضیاء الین می رفتند تعریف کرده ایم که در لابلای مطالب این داستان‌ها، خطاها و اشکالات خود را به گردن این و آن می انداختیم و گناه خود را می شستیم‌. اما حال زمان سپری شده و این کار را نخواهم کرد نامردی هم حدی دارد که آدم کاری بکند و توسری آن را به سر دیگری بزند .

با زبان بی زبانی خدمت انورتان عرض کنم که شما خواننده محترم زیاد دنبال افراد و اسامی آنها نگردید چون در غیر این صورت ممکن است راوی از خجالت نتواند داستانش را ادامه دهد اگر این قول را بدهید که زیاد کنجکاو نباشید بنده کماکان این نوع داستان‌ها را باز هم خواهم نوشت .

بنده اعتقاد دارم اگر در داستان شرح طبیعت باشد و یا  تعریف و باز گویی گل، بلبل، باغ و بستان باشد می شود بر آن چیزهایی افزود و ارتفاع، شاخ و برگ درخت را کمی زیاد کرد و به اقوال معروف به آن شاخ و برگ داد و یا از آن کم کرد ولی در شرح زندگی انسان‌ها اگر زیاد دستکاری کنیم و واقعیت را خفه کنیم افراد نسل های بعدی نمی‌توانند جریان زندگی پیشینیان را درست تحلیل کنند و لذا دید و تصورات مغلطه ای پیدا می‌کنند.   

سالهای 53-54 بود. بنده با دو تا اخوی محترم در خوی تحصیل می‌کردیم البته آنها قبلا در شهر درس خوانده بودند اما سال اول بنده بود که شهرنشین شده بودم. همانند بچه‌های دیگر در یک اتاق اجاره ای و  دور از خانواده و با محرومیت زندگی می کردیم. اما خودمانیم الان هم  که وضع فعلی ام را به سنگ محک معیشت می زنم به نتیجه می رسم که کیفم خیلی کوک نیست‌.

اما آن زمان ها کیف داشت. عرض کنم که در زندگی  من از اول مشکلی هست  که برایتان باز گو می کنم و شاید شما آنرا برایم حلاجی فرمائید.  مشکلم این است  که اگر برای بنده در همین الان موقعیت خوب و لذت بخش یا تفریحی پیش بیاید  در حال نمی توانم از آن بهره بگیرم و  لذت آن سالها بعد ظاهر می‌گردد و در واقع در عمل برایم  سالها بعد که به عنوان خاطره تعریف می شود  خوشمزه می شود. نمی‌دانم  که چرا اینجوری هست ؟ آیا عملکرد مغز من کند هست و گیرنده های آن لذت را سالها دیر در می یابد ؟ و یا جه جوری است ؟ و در نتیجه برایم چنین تداعی شده است که صحنه های زندگی عین یک آلوچه ترش هست که زمانی لازم دارند تا برسند.

از فیلسوفی بگذریم و داستان را شروع کنیم آن روزها گاهی می‌شد برای صبحانه پنیری نبود و خیلی از وقت‌ها ناهار یا شام سر سفره "آبگوشت" و در اصل"آبجوش روغن نباتی" (فاقد گوشت وشامل پیاز + سیب زمینی + رب + نمک)  و اگر می خواستیم شاهانه بشود یک تخم مرغ آب پز هم در داخل آن می انداختیم. غیر از این آبگوشت مقوی و مغذی، از غذاها ی دیگر معمول آن  دوران دانش آموزی، یک نوع شیرینی با آرد و روغن بود که تقریبا یک حلوای شل بود که ابتدا آرد را در روغن تفت می دادی و بعد آن شکر اضافه می کردی و می زدی به رگ و بدن .

البته درمورد قوت غذایی و خورد و خوراک بگویم که  در هر فرصتی  که اتوبوس به خوی می آمد (که بعد‌ها این رفت و آمد اتوبوس روزانه شد ) برای بچه‌هایی مثل ما نان و یا سهمیه سالانه گوشت سرخ کرده یا قورما (قیله) می آورد.  اینطور نبود که هر وقت گوشت در یخچال کم شد برویم قصابی بخریم . حال شاید دوستان بگویند که آقا شما که در سطر بالاتر می گفتید گوشت نمی خوردیم. دروغ نگفته ام اجازه بدهید این تناقض را رفع کنم‌. قیله حدود چند کیلو در یک حلبی 5 کیلویی روعن نباتی می آمد اما در یک خانه مجردی که هم صبحانه، هم ناهار، شام و شاید در کوران دل ضعفه های نیمه شبانه می نشستیم تا درس بخوانیم دوام نمی آورد .

شما فکرش را بکنید که اگر در خانه پدری بودیم مادر گاهی با لنگه کفش، گاهی با کفگیر و گاهی با یک قفل گیروانکه ( قفل و وزنه ای با اصطلاح روسی ) و مهمتر از همه با حمایت پدر که همان شوهرش باشد  از قیله مواظبت می نمود اما در خوی که دیگر مادری و پدری  نبود آن ها فوقش هر یک ماه آن‌هم یکی و  دو روز می آمدند و سریع بر می‌گشتند. آخر غیر از کارهای آنجا  یعنی روستا،  تعدادی از نفوس قد و نیم قد که از ما هم سن کمتری داشتند در چورس تنها مانده بودند.

شوخی نبود ما نزدیک به یک دوجین بچه بودیم ... . از دیگر مواد غذایی که ما در زندگی محصلانه خود داشتیم این بود که چون مادر بزرگمان اغلب پیش ما  می ماند لذا در تابستان ماست های چکیده  را در کوزه می ریخت و کلی نمک به آن اضافه می کرد  با خودمان به خوی می بردیم و مدتها  از ان استفاده می کردیم ایشان به  روغن نباتی حساسیت داشت و به عبارتی خیلی به ان بدبین بود و در واقع ان را در حد مواد غذایی نا مشروع می دانست و این غذا هایی که در بالا نامبردم  در واقع سبد عذایی ما در طول سال  بود.

سرتان درد نگیرد در منزل استیجاری، تقریبا ما سه برادرخودمان حکومت می کردیم اگر دوست داشتیم برای صبحانه هم قیله می خوردیم واگر دوست داشتیم سهمیه یک هفته ای را جلومان ریخته و به اصطلاح کوپن را تمام می کردیم ( البته آن روزها هنوز کوپنی نشده بود). روش غذا خوردن ما کمی عجیب بود  گاهی از مدرسه می رسیدیم و مقدار قیله ای که از حلبی یا کوزه سفالی می خوردیم بیشتر از مقداری بود که در قابلمه برای ناهار و شام می ریختیم.

تازه حقیر رویش نمی‌شود که بگوید. اگر فرصتی پیش می آمد و اخوی ها نبودند اغلب اوقات از قیله به عنوان ماده اولیه سد جوع و دل ضعفه  هم استفاده  و در سهمیه آنها هم تعرض می کردم  و در این آشوب بازاری معلوم بود که در یک ماه و زودتر قیله ته می کشید و ما می ماندیم و سیب زمینی، رب، پیاز و روغن نباتی قو  که هر چند از کره های طبیعی (؟ ) سراب امروزی  و جاهای دیگر مقوی تر بودند .

البته خواننده محترم خیلی سرزنشمان نکند چون اگر شما هم بودید وضعیت ما را داشتید چون دوست عزیز نه پفکی بود و نه بیسکویتی، نه میوه ای که بتوان در نیمه های شب و یا هروقت که گرسنه بودی بخوری ؟ یعنی بودند اما در دسترس ما نبودند. لذا فشار بر قیله می آمد. در این وضعیت و کمبود خوراکی اگر مقداری پول بود می شد با آن کره بامداد و هلندی خرید که خوشمزه هم بودند و یا از مغازه مرحوم مشهدی عباس بامیه بخری و برای شکم کاری بکنی پس پول برای ما ، مثل خرما بر نخیل بود.

تازه وضع اقتصادی و اجتماعی هر دانش آموز در طول یک ماه فرق می کرد. برای مثال هر وقت پول می‌رسید روزهای اول خوب می‌شد مثلا می‌شد سری به قنادی برادران زد و از خامه‌ای‌ها و لطیفه‌ها و بستنی خوشمزه او خورد اما هر چه از اول برج دورتر می‌شدیم سخت تر و ریاضت اقتصادی شروع می شد.

در زندگی بعضی آدمها  دوست دارند مستقل باشند و در ذات خود، اصل خودشان هستند و بیشتر به سروسامان دادن خود فکر می کنند و می خواهند دستشان به جیب خودشان برود . بعضی‌ها هم هستند که در حالت های رقیق تر هستند‌. ماحصل کلام و منظور از این استقلال، این است که بعضی از محصل ها دوست داشتند پدر پول تو جیبی هر کس را به خودش بدهد. بنده در روزگار بزرگترها صحبتی نمی کنم اما در عالم بچه ها هر قدرهم  با یکی دوست صمیمی باشی جاهایی می رسد که احتمال وقوع اختلاف و شکرآبی شدن روابط هست حال این صمیمیت بین خواهر و برادر، برادر با برادر و یا بین بچه‌های دو طایفه باشد فرقی نمی‌کند این اختلاف در مواقع کمبودها و مشکلات بیشترهم می‌شود.

تازه این خصوصیت استقلال طلبانه در زمینه اقتصاد که بر شمردیم خیلی هم عیب محسوب نمی‌شود خوب یکی می خواهد دستش در جیب خودش گرم شود و یا حساب و کتاب خودش را خودش بکند.  با این استدلال اقتصادی - استقلالی و  تشریح آن برمی گردیم به بحث حقوق ماهانه یا پول توجیبی دانش آموزی و به نقطه ای می رسیم که اختلاس مورد نظر اتفاق افتاده بود و مایه داستان ما می باشد.

وقتی بحث از اختلاس دانش آموزی می‌کنیم فکر نکنید که از آن اختلاس‌های امروزی و معروف و از نوع بابکی (ب- ز) هست یا این که مانند مواجب و حقوق‌های اختلاس گونه و  وام های نجومی بعضی از  مدیران فداکار هست که رقم آن برابر حقوق صدها نفرمعمولی باشد.

 نه کمی واقع بین و در واقع انصاف بین باشیم. رقم اختلاسی فیمابین بنده و برادرم  خیلی کم بود  و در حدی که می شد که بشود با آن یک چلو کوبیده در سی چهل سال قبل خورد. البته آن‌زمان هم اختلاس‌های دانش اموزی فقط یک نوع نبود گاهی می شد بچه‌ها با مغازه دار دعوایشان می گرفت که مغازه دار متوجه می شد که مشتری های دانش آموز او، سر طبق بامیه های قهوه ای و برشته شده ایستاده و بامیه‌ها را با شمارش اعداد ...،1،2،3،4 ، دو تا دو تا برداشته در دهان می گذاردند (ولی  یک دانه به حساب میآمد ) یعنی اگر دانش آموز ما در شمارش عدد سه و یا شش بود تعداد بامیه خورده شده به 6 تا 12 تا رسیده بوددر حالیکه او پول سه تا 6 بامیه را مش عباس پرداخت می کرد  و یا این که دانش آموزی در سینما بلیط 5 ریالی خریده ولی در میان دو سکانس به بهانه دستشویی خودش را به بالکن یا صندلی‌های لژ، یعنی جایگاه 15 ریالی می کشاند.

خلاصه زندگی  در شهرخرج و برج داشت، خرج من کمتر و برادرانم بیشتراز من، شهر سینما داشت . دوچرخه اجاره ای داشت. قنادی برادران داشت. نوشابه کانادا درای داشت. تازعرب عمو فالچی داشت و داشت از یادم می رفت که اندر فضائلش برایتان حرف بزنم. اومردی بود با صورت کشیده و با محاسن سفید در گوشه ای از خیابان  روبروی مقبره  خوی می نشست. جایی که او می نشست کمی استراتژیک بود و این انتخاب خود او بود به نظر می آمد عرب عمو یک  مریضی درونی داشت عارضه ای که اغلب برای پیران پیش می اید که شبیه ناتوانی در نگهداری ادرار بود که ما نباید زیاد کنجکاو شویم. مشکلی که او را وادار می کرد موضع و بساط خودش را نزدیک به سرویسهای بهداشتی بگستراند.

حال که مشکل بالینی عرب عمو را برایتان شرح دادم او را از جهات دیگر هم برایتان معرفی کنم . او برای همه کسانی که پول می دادند فالبینی می کرد و از گنجینه  کتاب سر نوشت خودش،سرنوشت درست می کرد (البته می خواند). و برای خانم‌هایی که بچه دار نمی شدند  یا برای خانم‌هایی که شوهرشان و یا مادر شوهرشان بد دعوی و بد عنق بودند دعای محبت و برای افراد کم هوشی که لوازم خانه یا زیور الات خود را گم کرده بودند کار آگاه و گاه کاشف خوبی به حساب می آمد همچنین برای جوانان و دانش آموزانی که کله شان درس را نمی گرفت قوت قلب فراهم می کرد و سرنوشت‌هایی خوب می بافت.از جمله :
گشایش خوبی در کارت ایجاد میشود. به زودی به چنان توفیق و سعادتی میرسی که بر تو حسودی کنند. از یکی از خویشان و نزدیکان بی اطلاعی. به زودی از او خبری به دست تو میرسد. اگر گم شده ای داری، آن را پیدا میکنی. اگر صبور باشی  به مرادت خواهی رسید .در نزدیکی شما شخصی هست که نسبت به شما خیلی حسود هست و ... . به زودی .. به خیر و خوشی .. 

دوستان خوب من، فکر نکنید من دروغ حرف می زنم و الکی عرب عمو را تعریف می کنم.  نه  اهالی شهر خوی در آن زمان خود شاهدند که این مرد نازنین،  یعنی عرب عمو، خیر خواه  اهالی بود و همیشه برای انها حرفهای خوب و شارژ کننده ای می زد و امیدواری می داد بطوریکه خیلی ها بودند سالهای مدام همچنان امید وار زندگی کردند که مگر این پیش بینی های عرب عمو  لباس واقعیت پوشند و مادرشوهرلجوج شان با  آنها آشتی کند.

 و یا قره خالچی معروف به نام کمال که ابداع کننده  نوعی از بازیهای پولی(در چهار راه مرکزی یا جلو سینما آسیا ) که منتظر بچه ها بود تا با تعطیلی مدارس با پول توجیبی آنها که از روستا فرستاده شده بود بیایند و آنها را سرکیسه کند و هردانش آموزی که بعد از باخت بازی به خودش می آمد و بر می گشت که به کمال اعتراض کند که آقا کمال یک ساعت پیش سر فلان بازی کارت به من کلک زدی این پول خرجی یک ماهه من بود کمال می گفت: نه آقا  من آدم پاک دستی هستم .آن که به تو کلک زده  من نبودم ، آن برادر دیگرم بود که اسمش جمال است و دانش آموز مال باخته ناچار آنجا را ترک می کرد.

 در تکمیل مطلب خرج و برج دانش آموزان آن دوره  بگویم که مقصود نامی فروشنده دوره گردی هم بود که در جلو سینما آسیا  یک چهر چرخ ویترینی زیبا داشت و از انواع بیسکویت، تخمه، آدامس و سیگارهای نخی را در ان جا داده بود و بچه ها موقع سینما رفتن بسته به مزاق خود از او خرید می کردند  و اینها را نوشتم که  شما را قانع کنم که آن زمان محصل ها هم خرج های خاصی داشتند و بدون پول نمی شد که روزگار را سرنمود.

با این بی پولی بود که مدام  بر سر این مطلب با مادرمان بحث داشتیم که به ابوی برساند که آقا این پول تو جیبی که شما به اینها می‌دهید خیلی کم است و تازه وقتی این پول را شراکتی می‌دهید بعد در اثر خجالتی بودن مثلا یکی از برادران و یا قدرت بیشتر برادر بزرگتر در هنگام خرج اجحاف پیش می آید و از این بحث‌ها‌.

همانطور که قبلا هم گفته‌ام والدین ما موقع آمدن به شهر اگر قصد ماندن را داشتند فقط شب آنها را می دیدیم  و ایشان سر شام هیچ صحبت پول و غیره را نمی کردند و اگر ما حرفی داشتیم به مادر می رساندیم و فقط فردا بعد از ظهر که اتوبوس می خواست آنها را به روستا برگرداند پول را در تاقچه منزل اجاره ای ما  می گذاشتند و سوار اتوبوس می شدند‌. در همین احوال، یکی از اخوی ها برای اینکه این مناقشه را ریشه ای حل کند و به استقلال اقتصادی برسد یک طراحی می کند و به مادرمان می گوید که پول توجیبی او را در فلان گوشه اتاق زیر زیلوی سمت ورودی اتاق بگذارند بگذارد و واضحتر این که حساب و کتاب او را از دو برادر دیگر جدا کنند.

  بنده هم این صحبت را شنیدم و یک اندیشه بد و اختلاسی به سرم زد . بالاخره در سایه خرج و برج  برادر بزرگمان که عبارت از کرایه دوچرخه سواری و رفتن به قنادی بود  اقتصادیات  بنده  هم نا مناسب می گشت و چیزی دستگیرم نمی شد و نهایتا اوهم بزرگتر منزل شهر و برادر شماره یک بود و رودربایستی موجود هم اجازه نمی داد که من هم که برادر شماره سه بودم  مثل آن برادرشماره دو رفتار نموده و  اعلام استقلال کنم .

 


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
سید ربیع
جمعه 25 فروردین 1396 07:37 ب.ظ
با سلام
داستان شیرین و جذابی است. دست توانایتان مریزاد استاد.
پاسخ علی سلطان بیگی : و شیرین تر از آن تشویق و لحن شیرین شما . ممنون
کمی متن را تغییر دادم می توانید یک بار دیگر بخوانید . از اینکه تنهایمان نمی گذارید ممنون هستم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo