تبلیغات
چورس - کوچ دادن کندوهای زنبورهای عسل به گرمسیر و مصاحبه رادیویی با رادیو اهواز ( در سال 1362)

کوچ دادن کندوهای زنبورهای عسل به گرمسیر و مصاحبه رادیویی با رادیو اهواز ( در سال 1362)

تاریخ:شنبه 14 اسفند 1395-12:57 ق.ظ

برگی از زندگی  زنبورداران :

 کوچ دادن کندوهای زنبورهای عسل به گرمسیر و مصاحبه رادیویی با رادیو اهواز

بهمن ماه زمستان 1362 بود. ما چند نفرجوان روستای چورس (شهرستان چایپاره) کندوهای خود را در باغ آقای لازم استاد جولا مستقر نموده بودیم. قبل از هر چیز باید از موقعیت ، وضعیت باغ و نیز از خصوصیات آقای لازم استاد جولا تعریف کنم که صاحب باغ ما بود.  مرد بزرگواری که واقعا رسم مهمان نوازی را بجا می آورد.

 باغ آقای لازم در بالای شهرک قلعه سید و به فاصله  500  تا 600 متری از آن واقع بود و کانالی از کانال مادر( شبکه آبرسانی و انتقال آب سد دز) از بالا دست منشعب شده و از جلو این باغ  می‌شد و به طرف شهرک ادامه می یافت. کانال مادر برای زنبورداران خاطره خوبی نداشت و در سال 60 متاسفانه یکی از زنبورداران در هنگام شنا در آن غرق شده بود.

باغ یک در بالا بلندی مانند دروازه‌های بزرگ داشت که تریلی هم می توانست  وارد آن شود و بار کندو و یا هر باری را از آن خارج و یا وارد نماید. در دو طرف این درب در سمت راست و چپ این درب ورودی دو دست ساختمان مستقل  به چشم می خورد که همه نوع امکانات زندگی را در خود داشت.

با توجه به اینکه جنگ تحمیلی عراق بود و دزفول قهرمان اغلب زیر بمباران‌ها و موشک‌های وحشیانه صد دام قرار داشت، مردم اگرچه شهر را ترک نمی‌کردند ولی در مواقع بمباران‌های شدید به باغ‌ها می آمدند.

در اتاق‌های سمت راست ما زنبورداران زندگی می‌کردیم و در اتاق‌های سمت چپ خانواده خود آقای لازم می‌نشستند. ما با خانواده آقای لازم یکی شده بودیم‌. در طول اقامتمان در آنجا هیچ موردی برایمان پیش نیامد و اصلا غربت بحساب نمی آمد چرا که حضور خانواده ایشان به مانند این بود که ما در طرف و روستای خودمان بودیم. ایشان سه بچه بسیار خوب و مودب داشتند اسم دخترشان فرح که ده یازده ساله بود و نام پسر بزرگ علی که 7 تا 8 ساله بود و پسری به  سن یک سال به نام کریم. آقای لازم یک پایش به شهر بود و صبح موقع رفتن به شهر سری به بچه‌ها می‌زد و لیست لوازم می‌گرفت از جمله یکی از ما رنگ سفارش می‌داد و دیگری میخ ریز و سیم جهار چوب و آن یکی برس رنگ زنی و تاید، تخم مرغ وارزاق دیگر و ….  . و این آقای لازم بود که  موقع برگشت لوازم را یکی یکی تحویل می‌داد. مانند هر کار او ،این کارش هم  برایمان بسیار با ارزش بود، چون زنبوردار باید سرش همیشه داخل جعبه‌هایش می‌بود و تازه ماشینی هم آنجا نداشتیم که خودمان دنبال این خرید برید باشیم و فقط گاهگاهی دوستی داشتیم  به نام نظام از اهالی شهرک قلعه سید  که پیش ما می‌آمد‌ و با هم به اداره‌ای و یا جایی می‌رفتیم‌. بدلیل شرایط چنگی و فراوانی جنس در دزفول حتی، بعضی مواقع آقای لازم برای دوستان لوله آب‌، تیر آهن می‌خرید تا دوستان به شهر خود آورده و نواقص ساختمانی خود را بر طرف کنند. کار به جایی رسیده بود که آقای لازم برای اینکه بچه‌ها  شبها حوصله‌شان سر نرود دو تلویزیون سیاه و سفید قبلی خود را در اتاق های ما قرارداده بود. 

خلاصه همانطور که گفتم آقای لازم هنگام ترک باغ رو به بچه‌ها می‌کرد و با صدایی بلند و کشیده تر همانطور که معمول است کلمات را پشت سر هم ردیف می‌کرد‌: عزیز‌آقا‌، رحیم‌آقا، علی‌آقا ،‌مجید‌آقا‌،‌احمد‌آقا‌، جواد می روم شهر، چیزی- میزی-احتیاجی-محتیاجی …  ندارید؟  

بعضی اوقات بچه‌ها  جواب می‌دادند: ممنون آقا‌ی لازم چیزی لازم نداریم و یا فلان وسیله یا گوشت و غیره مورد احتیاج هست و چون چنین تداعی می‌شد که آقای لازم، لازم نداریم بخاطر  تکرار کلمه "لازم "در کنار اسم  آقای لازم همه ولی با احتیاط می خندیدیم. بالاخره هم سنش از ما بیشتر بود و هم ارباب ما بود و علاوه بر اینها بنده در عمرم مهربانتر و صبورتر از او کسی را ندیدم. شخصیت او طوری بود که احترام را می طلبید .

باغ آقای لازم همه خصوصیات یک باغ خوب را در خود داشت. یک نفر می آمد به درختچه‌های پرتقال، لیمو، نارنگی پیوند می‌زد و تعدادی کارگر داشت که در آن کار می‌کردند. زمین‌های اطراف ما تا نگاه می کردی همه باغ بود منتهی باغ ایشان با آن‌ها فرق داشت و هر کسی از دوستان و آشنایان که به باغ می آمد متوجه این فرق و زیبایی باغ او می شد و شروع به تعریف می‌کرد و این تعریفذ برای آقای لازم خیلی مهم بود. نه اینکه او از هندوانه به زیر بغل گذاشتن و از تعریف افراد از شخص خودش خوشش بیاید . نه قضاوت عجولانه‌ای نکنیم. آقای لازم اهل این مسائل نبود که بیاید به تعریف چند جوان غریب دل خوش کند و تازه ما چنذ نفر هم، زیاد اهل بادنجان دور بشقاب چین  نبودیم شما خواننده محترم هم آنجا بودید شروع به تعریف می‌کردید. باغی با صفا با درختان خوب و جوان ، گل‌های رز، با صفاتر از هر چیز دل خود آقای لازم .  اما از خرجی که به باغ و زحمتی که می کشید می خواست مطمئن شود که هدر نرفته است .

هر چه قدر به عید نزدیک می شدیم وضع کندو‌ها بهتر می شد و با چند تا از بچه ها  گاهی به اهواز به دیدن اقای دکتر محمد سعید مصدق و دکتر عزیز اله کمیلی از اساتید گروه گیاه پزشکی می رفتیم  این دکترهای زحمتکش و همیشه همراه زنبورداران، از طرف دانشگاه جنی شاپور اهواز مامور خدمت در جهاد دانشگاهی لرستان بودند  آشنایی ما با این دو استاد عزیز از آنجا شروع شده بود که ایشان چون می‌دانستند  دراین ایام زنبورداران کوچی جهت زمستان گذرانی یا قشلاق به مناطق گرمسیرمی آمدند جهت سرکشی و بررسی وضع کندوها که در آن زمان کنه واووآ بد جوری یقه این زنبوران را گرفته بود به دزفول می‌آمدند و در یکی از این بازدید‌ها نزد یکی از همکاران ما به باغ صفی‌آباد دزفول رفته و در آنجا به ایشان گفته شده بود که چند نفراز  زنبوردار همشهری هستند که روی کنه دقت کرده و اطلاعاتی دارند لذا از سال 1361ما با ایشان در تماس بودیم.

روزهای عید بود و ما مرتبا با این اساتید در تماس بودیم و در مورد کنه کار می‌کردیم‌. یک بار به اهواز می رفتیم پیش این عزیزان،آمار و گزارش تلفات  زنبورداری را به ایشان می دادیم. آنها سئوالاتی از فاصله استقرار زنبورستانهای آذربایجانی را در مرز ها را داشتند. که ببینند کنه از کدام کشور به ایران آمده است. مثلا فاصله زنبوران مستقر در ییلاقهای ماکو، پیرانشهر، آستارا ، خوی . کردستان  به مرز ترکیه، آذربایجان و عراق را جویا می شدند. و گاهی هم که از آنها دور بودیم با نامه  در تماس بودیم . تعدادی از نامه های ارسالی در خصوص زنبوران و پسشهای جواب داده شده هنوز در صندق چه اسرار حقیر هست . البته گاهی هم تشویق می شدیم .

مثلا یک روز که در دانشکده گیاهپزشکی در خدمتشان بودیم به جهاد دزفول نامه‌ای نوشتند و تعداد 1100 نوار فولبکس و یک سری داروهای پودری تقویتی به گروه ما دادند تا تشویقمان بکنند این نامه هنوز در مدارک اینجانب هست.

  بدین ترتیب ما نه فقط در ایام کوچ در گرمسیر بلکه  در طول سال از روی ارادت و موضوع کار زنبورداری و کنه وارووآ که مسئله اصلی زنبوران بود با این دو عزیز مراوده داشتیم و این ارتباط استادی و طلبگی زنبورداری گاهی با نامه ، گاهی حضوری و گاهی تلفنی بود و تا زمان حاضر که دارم این سطور را خدمتتان شرح می‌دهم آن عنایت از سوی آنها و این ارادت از ما باقی هست.

آن روزها نه تلفن همراهی بود و نه در باغ  خط تلفنی بود و ما می‌بایست برای تماس های ضروری  به تلفنخانه شهرک قلعه سید پبش اکبر آقا می‌رفتیم  و در یکی از روزها‌ی اول عید به تلفنخانه شهرک رفته و با دکتر مصدق تماس گرفتیم تا عید باستانی را تبریک بگویم  و ایشان گفتند که در روزهای آتی هم برای دیدن ما به شهرک خواهند آمد و هم گروهی هم از رادیو اهواز خواهند آمد تا از وضعیت زنبورداران گزارشی تهیه کنند.ناگفته نماند زنبورداری در آم دوره برای دولت بسیار مهم بود.

خالی از لطف نخواهد بود که دوستان به اولین دیدار ما با اقای دکتر مصدق در باغ قلعه روب در سال 1361 نیز اشاره‌ای بکنم و چون در نامه‌ای که بنده به ایشان نوشته بودم آدرس ما خیلی براه و دقیق نبوده است.  دزفول - سه راهی قلعه روب - روستای قلعه روب  باغ آقای محمودی - این آدرس ناشیانه خیلی هم  تعجب نداشت آخر همه جا کانال ، دشت ،همه جا باغ بود و شهر و خیابان نبود که  بنویسیم فلال خیابان و فلان کوچه و شماره . تازه در شهر و کوچه افرادی هستند که کمک مان کند ولی در دشت که همیشه که افراد را نکاشته بودند تا به غریبه ها  آدرسیراهنمایی کنند . اشتباه بنده و دوستان این بود که باید در یک شهرک یا خود دزفول قراری می گذاشتیم و خودمان آنها را به باغ می بردیم .تازه چون دکتر در روز تعطیلی که ادارات هم بسته بود آمده بودند نتوانسته بودند  که بروند با مهندسین مرکز خدمات روستایی بیایند .  

  القصه دکتر با خانواده  محترمشان  به زحمت ودورزنان و پرسان پرسان محل ما را پیدا کرده و بالا فاصله بعد از احوال پرسی این داستان سعدی را برایم از اول تا آخر خواند داستانی که  اگر چه موضوع آن را می دانم ولی هنوز هم نتوانسته‌ام از بر بخوانم دکتر چنین تعریف کرد : شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی در باب دوم (در اخلاق درویشان) کتاب گلستان حکایتی آورده است :

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست ؟گفتم چه گویم.

همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت    

    که از خدای نبودم به آدمی پرداخت

قیاس کن که چه حالم بود در این حالت

که در طویله   نامردمم   بباید ساخت

پای در  زنجیر  پیش    دوستان

به که با  بیگانگان  در    بوستان

دوستان الان که من تعریف می کنم و شما عزیزان گوش می‌دهید از این داستان فقط عبارت‌: "با جهودانم به کار گل بداشتند"خاطرم مانده بود  آنروز برایم تعجب داشت که چگونه یک فرد علمی این قدر به  ادبیات و سعدی نزدیک است و شاید هم یکی از علاقه های بنده به سعدی ذکر این داستان بود که بعد از ان تقریبا گلستان را با خود داشتم .

 کمی از زنبور دور شدم و با اجازه بر گردم به آن .  در دمادم عید تعدادی بچه مصنوعی گرفتیم و چون آن زمان به کندوی سبدی تمایل زیاد بود تصمیم این بود که این بچه‌های مصنوعی بعد از تولد ملکه به سبدی تبدیل شوند. دو سه روز به عید مانده بود که تعدادی از رفقا که مایل بودند عید را در خوی و پیش خانواده شان باشند بلیط گرفته و آماده رفتن شدند. اما ما ماندنی بودیم که هم کار می‌کردیم و هم بازدیدها و عید دینی ها را هم ما باید انجام می دادیم چند بازدید داشتیم که  رفتیم و چند مهمان هم داشتیم از جمله همشهریان ، همکاران  زنبوردار اهل ملایر و بروجرد که آنها هم ترجیح داده بودند که عید را در پیش زنبوران بمانند و آقای لازم و چند تن از مهندسین و کارمندان مرکز خدمات کشاورزی شهر هم که جز وظایف بود .

چند روز  بعد از عید مجددا دوباره به آقای دکتر مصدق زنگ زدیم  و ایشان  آمدن خود و اکیپ رادیو اهواز را 8 تا 9 روز فروردین اعلام کردند. و ما به این فکر افتادیم باید بساط پذیرایی را آماده کنیم به لحاظ شرایط جنگ در شهر دزفول و دور برها در آن ایام غذا خوری نبود و هر چند از دوستان کسانی بودند که آشپزی را بلد بودند و هر چند که دکتر و دوستانشان اهل تعارف و تجملات نبودند ولی مهمان بودند و حرمت مهمان لازم بود.

مشکل را پیش آقای لازم بردیم و ایشان گفتند پختن ناهار با ایشان باشد و به این زحمت خجالت می کشیدیم اما چاره چه بود؟ نمی دانم مهمان‌ها از ناهاری که در آشپزخانه آقای لازم آماده شده‌بود خوششان امد یانه ؟ ولی فکر نکنم ناراضی بوده باشند چون تعریف زیاد از سفره و نعمتهایش کردند و البته  بنده و همکارانم حسابی شکمهایی از عزا در آوردیم و در اصل  به ما بیشتر خوش گذشت‌.

ناهار را که تمام کردیم نوارها و تجهیزات رادیویی آماده شد و اول خبرنگار محترم با اعلام موقعیت و طرح موضوع و محل ، مقدمه ای را شروع کرد و بعد از ایشان آقای دکتر مقداری صحبت کردند و وقتی نوبت به بنده رسید با عرق پیشانی و دستپاچگی از حرف‌هایی که در کتاب‌ها خوانده بودم در لابلای کلام استفاده کردم و ضمن تشکر از اهالی و  طرح مشکلات زنبورداری و همانطور که رسم مصاحبه‌ها هست با گفتن دیگر مسائل با اشاره  به اهمیت گرده افشانی خواستار حمایت باغداران از زنبورداران شدم. البته  و صد البته این موضوع شامل باغ ما نمی‌شد  چون بدون اغراق گروه ما نه در باغ مستاجر بلکه صاحب باغ شده بودیم ولی حرفی بود که مطرح شد.

بعد از پایان مصاحبه به میان کندوها رفتیم و کمی به کنه ها پرداختیم و سئوالاتی از دکتر پرسیده شد و در موقع خدا حافظی  خبرنگار محترم رادیو اهواز تاریخی را تعیین کردند  که این برنامه پخش خواهد شد. از آن روز بیصبرانه منتظر رسیدن روز و زمان پخش مصاحبه بودیم . ولی نمی دانم چه شد که روز مصاحبه که روز تبدیل بچه های مصنوعی جعبه ای به کندوهای سبدی بود حساب شمارش از دستمان در رفت .  من و پسر عمویم جواد در عصر در ته باغ در کنار هر جعبه یک سبد خالی و آماده گذاشته بودیم و کار تبدیل را شروع نموده بودیم گفتنی است که هر چند الان هم خیلی وقت ها فکر بنده درست و حسابی سر جایش نمی باشد در آنروزها عقلمان نمی رسید که یک اسپری آب پاش که برای خیس کردن نانها کاربرد دارد  برای پاشیدن آب به  داخل کندوی سبدی بخریم . برای تشریح بیشتر موضوع باید بگویم ما هنگام بچه گرفتن از درخت، الان با  یک اسپری روی خوشه کمی آب می پاشیم تا بالهای زنبور خیس شده و تماما داخل کندو ریخته شوند. خلاصه آب را به دهانمان پر می کردیم بعد از ریختن و تکاندن زنبوران چهارچوب به داخل کندوی سبدی با  یک کار و عمل  غیر بهداشتی آب دهانمان را با فشار داخل کندو اسپری می کردیم و  در پایان کار یک بار دیگر اب را اسپری کرده و کندو را کمی بلند کرده بر روی زمین می کوبیدیم و با این عمل خیساندن بالهای زنبوران هیچ زنبوری نمی‌توانست از کندو بیرون بیاید مگر زنبورانی که در هوا بودند.

ضمنا هنگا م بچه گیری سبدی ابتدا کمی شیره در چوب های روزی کندو پاشیده می شود که کندو براحتی این خانه چوبی با کاه گل و  محقرجدید را قبول کند. 

باید اذعان کنم که  تمام کارهای سبدی سخت است از جمله بریدن عسل که از همه کار زنبورداری سخت است و دقت می خواهد و تبدیل سبد هم سخت است  اما همه شیرین هستند. بنده و  جواد که از بچگی باهم بودیم و الان هم که همچنان صمیمی مانده ایم در باغ مشغول بودیم . گرما از یک طرف و نیش زنبور از یک طرف و کلاه که جلو دیدمان را می گرفت و خستگی و اسپری کردن . امانمان را می برید باید با گذاشتن یک پلاستیک قیفی تند تند شانها را به داخل سبد بتکانید بعد آب را اسپری بکنید بعد شانهای بدون زنبور را که گاها هم رویشان تخم هست سریع به کندو های دیگر بگذاری .

دهان هر دوی ما پر از آب بود و باید هم آنقدر آب دهانمان می ریختیم که لپ هایمان  پف می کرد در همان حال دیدیم  همکارها صدایمان می کنندو آن هم تند تند و با عجله .  کمی تعجب کرد یم و مقداری هم نگران شدیم .

آخر این صدا کردن کمی غیر معمولی بود ، مگرنمی شد یکی شان پیش ما بیاید و حرفشان را بزنند ؟ تازه ما که نمی توانستیم تخم و شفیره را در زیر درخت پرتقال بگذاریم. این فکرهایی بود که به ذهنم آمد حال حاج جواد چه در مغزش می گذشت خودش می دانست. گفتم چون دهان مان پر از آب بود و اگر جواب صدای های و هوی  آنها را می دادیم  آب را باید بر زمین می ریختیم قید یک جمله هم ضروری است که آب در این لحظات غنیمت است و تازه گاهی می شد که زنبوری به داخل کتری آب می رفت و هنگام آب گرفتن ما از کتری، این زنبور داخل کتری زبانمان را نیش می زد لذا نگهداشتن آب در دهان یک هنر بحساب می آمد و الان هم تقریبا همین طوری هست البته بنده الان اسپری دارم که خیلی هم راحتتر است .

سرتان را بیشتر از این درد نیارم از سر ناچاری، درماندگی و تعجب جواد به من نگاه کرد و من به جواد . مانده بودیم در این میان چکار کنیم ؟ شدیدا خنده مان گرفته بود و معلوم هست که با خندیدن دهان ها  ناخواسته باز شده و آب به زمین ریخت . حالا راحت شده بودیم و می توانستیم داد بزنیم و جواب، های آنها را با هوی خودمان بدهیم . و زود لوازم را نیمه کاره گذاشته به طرف منزل دویدیم و دیدیم صاحب باغ آقای لازم رادیوی پیکان را تا آخرین درجه باز گذاشته و دوستان  زنبوردار ما دور او جمع شده اند و مثل اینکه داشتند بلیط های بخت آزمایی را اعلام می کردند .  آخرهای مصاحبه بود.  من و جواد فقط یک جمله از حرف های من در مصاحبه را شنیدیم .

در روزهای بعد از مصاحبه گاهی به فکرم می رسید که روزی بشود که به رادیو اهواز بروم  و نوار مصاحبه دکتر و خودم را بگیرم  منتهی فرصت نبود و گاهی هم می خواستم به دکتر بگویم که ایشان با کارمندان رادیو  که دوستی دارد کاری بکند ولی نشد که نشد.

 و الان هم گاهی بعد از گذشت سی سال  در ذهنم می آید که باید روزی این مصاحبه را گوش بدهم . ولی معلوم نیست آن روز کی می رسد؟

دوستان از اینکه سرتان را مرتبا به درد آوردم باز هم عذر می خواهم . اما این حرفها بایستی زده می شدند این کارها جزیی از کار و کارنامه زنبورداری ما هستند . بقول سعدی :

بماند سالها این نظم و ترتیب

ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی

غرض نقشیست کز ما باز ماند

که هستی را نمی بینم بقایی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo