تبلیغات
چورس - داستان زنبورداران : السلمان منی

داستان زنبورداران : السلمان منی

تاریخ:چهارشنبه 27 بهمن 1395-02:53 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان را تقدیم می کنم به زنبورداران زحمتکش، چه آنها که به رحمت ایزدی پیوسته اند و چه آنها که در حال حاضر سرگرم کارند. دوستان این کارها صرفا برای وقت پر کردن نیست نسل بعدی ما باید بدانند که زنبورداران قدیم با چه زحمتی کار می کرده اند

 داستان شیرین السلمانی منّی و زنبور داری

همه ما سرگذشت  زندگی سلمان فارسی را می دانیم و ضرب المثل معروف السلمانی منّی را هم شنیده ایم و وقتی یک حرف سرّی و خصوصی داریم ولی کسی که زیاد غریبه نیست این ضرب المثل را بکار گرفته و راز خود را بر زبان می آوریم . هدف ما از بکار بردن این ضرب المثل  برای آن است که شخص مورد نظر حواسش باشد و احساس نزدیکی به ما کرده و این راز ما را پیش سخن چین‌ها و افراد ی که دنبال بهانه جویی ومرض آبرو ریزی دارند  برملا نکند . با این مقدمه  به اصل مطلب بر گردیم

شاید خواننده محترم بپرسد که این ضرب المثل با زنبورداری ما چه رابطه‌ای دارند ؟ اما برای اینکه  به جواب برسد باید داستان ما را بخواند .

----------------------------------

    در آذربایجان غربی مناطق ییلاقی زیادی وجود دارند که برای زنبورداری بسیار مناسب است و ازاین مناطق یکی منطقه سیه چشمه که "محال بَبَه جیک" و دیگری "محال آواجیق" در مرز کشور ترکیه است. با توجه به اینکه منطقه چایپاره از لحاظ اقلیمی گرم و آران (‌یا قشلاق ) است لذا اهالی چایپاره خصوصا چورسی‌ها هر کدام که تعدادی کندوی سبدی داشتند در اواسط خرداد ماه باهم متفق شده و شبانه با چهار پایان کندو‌ها را به ییلاقات حمل می کردند.

     حمل کندو با الاغ خود داستانهای شنیدنی دیگر دارد که پیش می آمد زنبوران در حین حمل از سوراخهای سبدها بیرون ریخته و چه بلا‌هایی که بر سر چهار پایان حامل خود و زنبورداران که مانند امروز به هیچ کلاه و دستکشی مجهز نبودند نمی آوردند. اما هر دو منطقه علیرغم داشتن بهار سر سبز و هوای خنک کمبود آب مشهود بود که یکی از مشکلات روستاهای آن مناطق است.

 

    دربهار آن سال حاجی نوراله کندوهای خود را در بَبَجیک مستقر کرده بود و اتفاقا هم  زنبورانش عسل زیاد و خوبی را جمع کرده بودند وپاییز که وقت برداشت محصول ( بریدن عسل بود ) چند نفر از نزدیکان خود را به زنبورستان می برد و برداشت را شروع می کند . از همراهان  او برادرانش یوسف – باقر و پسرش فتح اله( این یکی متولد1317 بعد ها وارد دانشکده افسری شده و به درجه سرگردی هم رسیده بود که در خرداد سال 59  در متاطق مرزی به دست اشرار شهید گردید) - و یکی اسداله جوانی 20ساله بود که آن سال در کارهای کشاورزی و روستایی به حاج نوراله کمک می کرد دوستان همانطور که می دانید زنبورداری کار زیادی می برد لذا افراد بیشتری لازم است که کارها را انجام دهند. اسداله جوان زبر و زرنگی بود و البته اهل شوخی، بذله گو و زبانی حماسی ُ بلبلی و با شدّ و مدّ داشت. خدا به این اسداله خصوصیاتی داده بود که هر که با او کار می کرد خسته نمی شد.

  بریدن عسل‌ها آنروزها با وسایل ابتدایی که وجود داشت سخت بود از جمله آن موقع این کلاه‌های مدرن امروزی وجود نداشت و زنبورداران با یک چارقد که به سرشان می بستند با شان‌بر( جاقوی عسل بری( که یک میله فلزی دراز تقریبا به اندازه طول  خود کندوی سبدی بود و یک انتهای آن دسته بود و انتهای دیگرش مانند چاقویی تیز  بود  . کسی که مسئول بریدن بود دسته‌ی شان بْر را می گرفت و با سر تیز آن  شان‌های عسل را از کندو جدا کرده و به دست افراد می داد و این افراد با یک جاروی نرم  اول زنبورهای سالم را از سطح  این شان جدا کرده و احیانا اگر زنبور مرده ای یا زخمی بر اثر چاقوی تیز شانبر روی شان چسبیده بود برداشته می شد و در آخر شان را بر گردانده و در دست دیگر قرار می دادند تا آنطرف شان را هم نگاه کنند. شانها در فاصله ای بیست متری از کندوها به یک نفر دیگر که نشسته بود داده می شد تا در ظروف حلبی قرار دهد . کاری که کماکان هنوز هم در برداشت عسل کندو های قدیمی سبدی انجام می دهند . لازم به ذکر است که  اولا در زنبورداری از هر کاری سختتر همین برداشت عسل کندوهای سبدی است. اما سختترین وظیفه برداشت عسل کندوهای بومی به عهده ی برنده شانها یعنی جاج نوراله عمو  و در درجه دوم به عهده ی مسئول چیدن شانها در ظروف یعنی مشهدی باقر بود .

بهر حال حاج نوراله که ما راوی داستان او هستیم چارقد را به سر بسته و مشغول بریدن شانها بود و گاه گاهی هم به سرو روی خود می زد و نیز بطور آرام و نامفهوم برای اطرافیان زیر لب گاها ناسزاهایی به زنبوران که چشمها و صورت او را نیش می زدند حواله می کرد و مرتب نگاهش به دست جوانانی بود که وظیفه پاک کردن شانها به عهده آنها بود و هی هشدار می داد بچه ها انگشت خود را در شانها فرو نکنید و آنها را زخمی نکنید چون از زیبایی شانها کاسته شود. یا بچه ها  شانها را محکم بگیرید که از دستتان نیفتد گاهی پیش می آمد که بر اثر درد نیش زنبوری جوانی شان را ول کرده روی خاک می انداخت و یا آقا  تکه‌های گلی را از کله شانها (‌مینای شان‌) بردارید و از این توصیه‌های ایمنی و جدی فضا را پر می کرد.  کار همین جوری پیش می رفت .

نزدیک‌های ظهر بود و اکیب برداشت عسل ما همچنان سر گرم کار بود که از دور مردی کیف بدست دیده شد که معلوم بود قصد رفتن به روستا را داشت و چون به نزدیک مشهدی باقر و حلبی‌های پر از عسل رسید کیف خود را بر زمین گذاشت و شروع به احوال پرسی کرد و بعد دعای معروف آلله برکت ورسین ( خدا برکت بدهد)را حواله جمع نمود‌. اسداله حواسش با او بود ولی از او هیچ شناخت قبلی نداشت‌. ولی بقیه فهمیده بودند که او سلمانی دوره گرد روستا‌ست و در هر ماه یک بار به این روستا و روستاهای دیگر سر می‌زد و البته در کیف خود لوازم دندانپزشکی آن روزگار را هم  داشت‌. در واقع سلمانی دکتر هم بود.

سلمانی آن دوره ها چندین کار دیگر هم داشت از جمله کشیدن دندانهای پوسیده و درد زا و کارهای دیگر ... .

به هر حال غریبه در کنار مشهدی باقر که شان‌های عسل را در حلبی می چید نشست و از عسل طبیعی که در یک دوری (بشقاب) برایش گذاشتند نیز کمی خورد و مشغول گپ زدن با افراد شد سر انجام اسداله هم به راز شغل او پی برد و از کنجکاوی‌هایش کاسته گردید‌. در این اثنای خوش و بش کردن‌ها حاج نوراله که پشت سبد ها نشسته بود و مشغول بریدن شانها بود و پشت سر هم نیش می خورد احساس کرد که سرعت بردن شانها توسط بچه ها کمتر شده و شانهایی را که از توی کندو در می اورد رو دستش باد می کند سرش را بلند کرد و دید غریبه ای در کنار حلبی‌ها نشسته است  و مقصر اوست که با به حرف کشیدن گروه،  سرعت کار حمل شانهای عسل را پایین آورده است و از اسداله که داشت به او نزدیک می شد پرسید : اسداله اون غریبه کیست ؟

اسداله با صدای بلند جواب داد:

 حاج نوراله عمو اوغلی (پسر عمو) السلمانی منّی و حاجی فهمید که آن مرد سلمانی می باشد اما این عبارت شیرین اسداله مزه  تلخ و درد نیش‌ها و خستگی حاجی را از تنش بیرون آورد و همه به مدت طولانی قهقه را سر داده بودند و راستی گاهی یک فرد ساده و عامی جملاتی را خلق می‌کند که به شیرینی و شوخی عبارات عبید زاکانی و شیخ سعدی و برنارد شاو می شوند .

                               ***********************

---------------------------------------------------

   ***مطالب اضافی و توضیحی مرتبط با   داستان:

 

*سلمان فارسی یا روزبه از صحابه ایرانی مشهور محمد (ص ) ، پیامبر عزیزاسلام بود که محمد او را از اهل بیت خواند. او با این که پسر یکی از زمین داران ایران بود، زرتشتی باقی نماند و سال‌ها در پی حقیقت و دین راستین به سرزمین‌های گوناگون سفر کرد که در همین سفرها در سرزمینی به بردگی درآمد و سپس توسط محمد آزاد گشت. سلمان فارسی که دانش‌های ایرانیان را می‌دانست از مشاوران پیامبر اسلام از جمله طراح اصلی حفر خندق در جنگ خندق بوده‌است. او در انتهای عمر خود والی مدائن گردید.

----------------------------

وصف و یادی از زنبورداران قدیمی روستای چورس

با این اوصاف که  گفتیم خواننده محترم می تواند تصور نماید که با یک چارقد و با  دست و روی باز و بدون  دستکش و کلاه ،نشستن پشت کندوها و بریدن آنها و نیش خوردنهای پشت سر هم کار سختی بود و دل شیر می خواست. در بین اهالی روستای چورس و اجتماع زنبوردارن، مرحومین محمد حسین انصاری- کربلا عباسعلی شکورزاده، کربلا ابراهیم شکورزاده، خلیل آقا طاهری، حاج حسینقلی اسعدی ، باقر سلطان بیگی ( یکی از افراد داستان ما ) و مشهد خلیل حبیبی که این آخری از خادم معروف در بار امام حسین هم  بود عسل بر بودند. اما سر آمد و اوستای این رشته مرحوم حاج نوراله بود .

 

 * یک مورد از کوچ دادن کندو ها از یک منطقه به منطقه دیگر در قدیم را که شنیده ایم برایتان نقل می نماییم لازم به ذکر است کندوها را روز نمی توان کوچ داد و بهترین موقع شب بود  که هوا تاریک و خنک است. حد‌اکثر ۴ کندوی سبدی را بار چهارپا می شد :

دو برادر به نامهای یوسف و باقر ( که در داستان ما نامبرده شده اند ) که کندو‌های خودشان را با چهار پا از روستای  چورس  به روستای  آلقویروق می بردند در گردنه  حمزیان بر اثر تاریکی و مه آلود بودن هوا راه خود را گم می کنند. که یوسف فکری به نظرش می رسد که چون آنها با الاغها یک بار این مسیر را آمده بودند حدس می زند که این حیوانها راه را بلد هستند و همینطورهم می شود و  حیوانها را بحال خود می گذارند و آنها راه را پیدا کرده و خود را به کندو گاه در آلقویروق می رسانند  .

---------------------------------- 

روستای چورس (از توابع شهرستان چایپاره در آدربایجان غربی).

روستای  آلقویروق(از توابع شهرستان چایپاره در آذربایجان غربی).

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۷ - توسط علی سلطان بیگی  شماره تماس  09144140070

از دوستان زنبوردار  می خواهم که آنها هم خاطرات خود را نوشته و  منتشر سازند.

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
س - ح
چهارشنبه 27 بهمن 1395 11:03 ب.ظ
منظور از اشکالات تایپی بنده در درج نظر می باشد:
فرهنگ که در نظر بالایی ، قفرهنگ تاییپ شده و ....
پاسخ علی سلطان بیگی : با سلام یک مقدار نگاه کردم اگر مواردی هست بفرمایید مثلا کلمه فرهنگ را پیدا نکردم.
س - ح
چهارشنبه 27 بهمن 1395 08:28 ب.ظ
در متن خاطرات زنبورداری از افرادی یاد شده است گه هر کدام در زمان خود وزنه ای بودند برا چورس ، خداوند همه شان را قرین رحمت واسعه ی خود قرار دهد.
وقتی داستان های شما را می خوانم واقعا خودم را در متن آن خاطرات می بینم که این نشان از تسلط و قدرت شما در تحریر روایات است.
پاسخ علی سلطان بیگی : خیلی علاقه دارم خدمتتان برسم . شما خبر ندارید که من چقدر ذوق می کنم که دوستانی خوش فکر را در چورس می بینم . آقا س خودمان . اما خواهشی از شما دارم و ان اینکه به تصور این جانب شما هنوز هم در کنار گنج هایی نشسته اید اما استفاده نمی کنید . مثلا مرحوم اقا ی حاج امامعلی مصطفی پور چند روز قبل فوت کردند که مدرک شش قدیم را در سال 1327 با حاجی ما گرفته بود و افسوس قدرش را ندانستیم . و حال اقا طیب هنوز حضور دارند و او هم از دانش اموزان مولوی چورس بود می توانید مصاحبه کنید . از اوضاع ان زمان انها تاریخ زنده ما هستند .
س- ح
چهارشنبه 27 بهمن 1395 08:22 ب.ظ
سلام دارم خدمت برادر بزرگوار و دوست اشتنی آقای سلطانبیگی.
علی آقا وا قعا دست مریزاد . با اینکه می دانیم مشغله ی کاریتانم زیاد است اما بیان این داستان ها که در حقیقت گوشه ای از قفرهنگ و فولکلور غنی روستای چورس می باشد ، بیانگر عشق و علاقهی وافر جنابعالی به مساله فرهنگ و گنجینه های گرانبهای نهفته ای است که در ظاهر خیلی ساده می نماید اما در اصل کار سهل و آسانی نیست. فقط می شود گفت که: خدا قوت.
اشکالات تایپی در صورت امکان ویرایش شود.
پاسخ علی سلطان بیگی : با سلام - لطفا اشکالات املایی و دستوری را برایم قید فرمایید. همین جمالات شما کمکم کرد که امروز گلستان در اداب صحبت را نگاه کنم :
متکلم را تا کسی عیب نگیردسخنش صلاح نپذیرد.
البته می دانم که من متکلم نیستم . فقط با تشویق شما برادرانم سعی می کنم در این فرصت باقی از چورس یادگاری بگذاریم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo