تبلیغات
چورس - آغاز و پایان یک زندگی

آغاز و پایان یک زندگی

تاریخ:جمعه 24 دی 1395-10:27 ب.ظ

دانش آموزی در دبستان مولوی چورس

آغاز و پایان زندگی باقر سلطان بیگی (1311-1395)(نوشته شده در تاریخ 24/10/95)

با سلام به دوستان این داستان زندگی ابوی بنده است منتهی بنده شرایط بیست سال قبل از او را هم توصیف کرده ام.

در گذشته ها گفته ایم که  در آن روزها به دلایل کمبود علم و امکانات پزشکی و نبود تجهیزات، مرگ و میر افراد زیاد بوده است. گاهی می شد که 6 فرزند از کل شش فرزند متاسفانه فوت می کردند و گاهی کمتر. لذا ضرب المثلی بسیار معنی دار ولی تلخ و ناگوار مصطلح شده بود. اگر آن موقع حضور داشتیم و یعنی سن مان قد می داد و در بهار آنروزها  در کنار مادری می نشستی این عبارات را به تکرار می شنیدی : بالام جانی واگر این درد دل در پاییز پیش می آمد می شنیدیم: بالام قبری.

(مادر ان در بهار  به جان بچه اشان قسم می خوردند و پاییز که اورا از دست می دادند می گفتند به قبر بچه ام ).

یعنی آمارهای فوت خیلی بالا بوده مخصوصا برای نوزادان و کودکان .

در همان زمانها دو دخترخانم به نام های فاطمه بیگم و کشور خانم  به فاصله کمی به عقد دو برادر در آمده و به خانه بخت می روند . اما هر دو تجربه تلخ ناکامی را درک می کنند و هیچکدام صاحب نوزادی نمی شوند برای هر دو متارکه پیش می آید. برای کشور خانم زود ازدواج دوم فراهم می شود و اتفاقا این دفعه دعایش مستجاب شده و صاحب فرزند می شود.اما  برای فاطمه هم شانس زندگی دوم فراهم می شود و او نیزبا مردی به نام میرزا نصراله که که سه بچه 17 الی یکی 7 ساله و سه  ساله ساله دارد جای زنی به نام غنچه  را می گیرد .( غنچه در سال 1300 فوت کرده است).

اما داستان بچه دار شدن فاطمه بگیم بعد از ازدواج دومش شنیدنی است. فاطمه بیگم بعد از ازدواج با مرد دوم زندگی اش یعنی  میرزا نصراله این دفعه صاحب دو فرزند می شود که این فرزندان با نام قدرت اله و شکراله فوت می کنند و اما بچه سالم یا مانای او بعد از چندین سال و دعا و ثنا متولد می شود و دختری که او را صفورا نام می گذارند ( دوستانی که داستان کشتی گرفتن دو مادر در چورس را از زبان بنده و یا در داستانهای بنده خوانده اند صفورا همان دختری بود که پدرش بدون خبر از حامله بون خانمش سر کشتی با شخصی شرط بندی کرده بود)  و این بار صفورا در ادامه همین دعاها زنده می ماند  ولی نگو که این مادر صفورا که همان مادر بزرگ من حقیر نویسنده این سطور است  با اینکه مسئولیت سه بچه از غنچه خانم (به نامهای نوراله ،یوسف و اسداله)برایش مانده بود  و یک بچه دختر از خودش ( صفورا) داشت ولی ته دلش یک حرف و فکر دیگری کاشته شده بود . او از خدا فرزند پسری می خواسته است چکار می شود کرد. دل هست و انسان با هزار سودا و زمان از آن زمان گذشته است و ما هم در فکر او بی تقصیریم و نمی توانیم سرزنش اش کنیم  که چرا با 4 بچه هر چند سه پسرش ناتنی بوده اند باز به فکر بچه دار شدن بوده است ؟

با این افکار او در حالیکه حامله بوده است سر یک دو راهی می نشیند و در واقع منتظر می نشیند و این را در اصطلاح فالگوش نشستن می گویند و یا نیت گرفتن از دیگران.من با نیت گرفتن و گوش فال ایستادن کاری ندارم آن موقع  مشاور خانواده نبوده است و نیز اینقدر کلینیک و اطلاعات هم نبوده است و روال کاری همان بوده که عرض کردم .هیچ نظری هم به آن نمی دهم که موثر بوده و یا نه ؟ . ولی هرچه بوده این دفعه درست در آمده است .  

فاطمه خانم سر دو راهی همچنان  نشسته بوده که ناگاه غریبی می رسد و انتظار زن جوان به سر رسیده از او می پرسد برادر نامت چیست؟ پیر مرد  عارف و دنیا دیده  بوده می گوید : خواهرم به نظرم برای مهمانت دنبال اسم می گردی و اسم من باقر است. و به این سادگی فاطمه بیگم بدون اینکه به کتاب راهنمای اسمها مراجعه کند  اسم پسر خودش را باقرانتخاب می کند .و این اغازی برای باقر بوده است و مراحل زندگی او را کم و بیش نوشته ام و اگر فرصتی باشد خواهم نوشت .

   تاریخ فوت میرزا نصراله 1329*پدر باقر

فوت تاریخ فاطمه بیگم 1357مادر باقر

*** دوستان و خصوصا خواننده های جوان  این داستانها : هدف بنده از ذکر این داستانها نوشتن  و تعریف این در گذشتگان نیست و کار از کار تعریف و توصیف انها گذشته است . بلکه بنده به  بعضی از این خصوصیات چسبیده و خود و شما را به آین خصوصیات دعوت می کنم و مثلا اگر بگویم این مرد در طول زندگی خودش لب به سیگار نزد . این برای بنده و شما پیغامی دارد بزرگ . والسلام .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo