تبلیغات
چورس - بقیه داستان پدر صالح و عواقب بعدی آن

بقیه داستان پدر صالح و عواقب بعدی آن

تاریخ:سه شنبه 21 دی 1395-05:17 ق.ظ

ادامه مطلب و پاسخی به دوستان هر چند که تاخیر هم دارم :

 

این مطلب از دوستی عزیز در رشته کاری یا در رسته شغلی ( هر کدام اصطلاح که درست است )بنده است منتهی با عرض معذرت چون ایشان در خصوص بنده با جملاتی شروع کرده بودند  که به قالب بنده نمی امد چند جمله از استاد شهریار برایشان می نویسم که اتفاقا پدرم از نوار شهریار یاد گرفته بود . آخر ابوی بنده از جاده قدیم خوی ماکو که الان اسفالته ولی دارای پیچ و تاب است در ایام تابستان هر هفته حداقل 3 روز می گذشتند و خود را به چورس می رساندند که در طول زمان این اشعار را در ماشین  یاد گرفته بودند هر چند که دیوان شهریار را هم داشتند اما برایتان عرض کنم که و اضافه کنم جمله ای را که ابوی به ضرب المثل قدیمی اضافه می کرد :که یوسف گفتن و زلیخا شنیدن - شنیدن کی بود مانند دیدن و " کتاب شهریار را خواندن کی بود مانند شنیدن با صداری خود شهر یار " و در کنار ایشان بودم که به این شعر شهریار علاقمند شدم . حال می توانیم با اقای مبارکی همگام باشیم و جمله اخر بنده اینست که بلبل باغ ادابیات ایران  در این چند بیت خود را  دارای آن مشخصات نمی بینند تا چه برسد به غرابی افرادی مانند م ...  ن ...  : 


 
از استاد شهریار

 

:


باز یاران گوهر تحسین نثارم می کنند                                                    من نیم شایان تحسین شرمسارم می کنند

در صف گوهر فروشان بار خود بینم خزف         وین خریداران چه خجلتها که بارم می کنند

 

من به بزم نکته دانان خود نیارم در شمار            نکته دانان بین که لطف بی شمارم می کنند

 

 

من هم اخر اختیارم شد رضای دوستان              گرچه جبراً صاحبِ این اختیارم می کنند


از کمند دوستی گردن نمی یارم کشید                شیر اگر باشم بدین افسون شکارم میکنند

 

غراب : کلاغ - زاغ

 

داستان پدر صالح

دوشنبه 20 دی 95 11:35

" و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی ، جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی ، آغازی بی پایان را می سراید "

درگذشت پدر گرامی تان را به جنابعالی و خانواده ی محترم تسلیت عرض نموده و آرزوی غفران و رحمت الهی برای آن عزیز سفر کرده و صبر و شکیبایی برای تمامی بستگان و بزرگواران را از درگاه ایزد منان خواهانم .

با احترام و سپاس : احمد مبارکی 

در جای دیگر در همین نوار شهریار در مورد انتخاب نام تخلصی خودش با حافظ بگو مگویی و درست تر یک مشورتی داشته چنین می گوید :

که این مشورت در همان نوار هست :

 "سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

که چرخ سکّه ی دولت به نام شهریاران زد"

با خود گفتم حافظ بزرگ ، این لقمه بزرگتر از دهان من است. بار دیگر فالی گرفتم و اینگونه آمد:

روم به شهر خود و شهریار خود باشم.

آقای مهندس مبارکی قصدم  این نیست که شما حرفتان درست نیست و غیره - نه برادرم عرضم اینست که  من در حد  استادی  نیستم . برای اینکه شما را زیاد نرنجانده باشم باید عرض کنم بلی یک چیزهایی هست .  مثلا بنده به لحاظ سن بالا  می توانم رییس سنی جلسات موسسات شرکتهای صنفی کوچک  و نه لزوما رییس واقعی و  انتخابی ان شرکتها باشم ، و نسیز سن من به سن  تعدادی از استاد ها رسیده و حتی رد شده است . اما به درجه استادی نرسیدیم .

------------------------------------------------------- 

 

 و این هم پاسخی به آقا یاسین حسن پورکه قبلا  از اهالی چورس بوده اند و الان در تهران تشریف دارند . 

آقا یاسین با سلام و تشکر از همزبانی و هم دردی تان . خدا  آقا سعید را و  دیگر درگذشتگان شما را  هم بیامرزد . گذشته را بیاد من اوردی چند مورد خواسته ام در مورد پدر شما مطالبی در وب بگذارم که چون اطلاعاتم ناقص بود منصرف شدم نه اینکه دستم خالی است نه . موضوع ناقص می شود من خودم با اقاتان یک مورد یک افت و خیزی داشتم انهم تعدادی گردشگر را به قیرمزی مسجد اورده بود و کلمات لاتین را می خواند و فارسی به انها می گفت  چون انجا به باغچه عربشاهی  پدر و عم هایم نزدیک بود اگر خاطره ای خودتان و برادران بزرگوارتان دارند منت شما را می کشم . به آقا جوانشیر + جهانگیر و اردشیر قاسم آقا سلام دارم اما بگویم چرا اطلاعات بنده در خصوص ابوی شما کم است چون همسن هیچکدام از شما نبودم شما و قاسم کوچک بودید اقا جوانشیر و جهانگیر و  اردشیر بزرگتر از بنده البته الن آنها همچنان بزرگتر و شما هم بزرگ مایید . فقط همشیره ما که کوچکتر از بنده بودند با همشیره شما همکلاس و عکس هم دارند شما و قاسم با عطا و حسینو اکبر  فوتبال داشتید و قاسم بهتر بود اینها یادمه . ممنون از احساسات شما -

منتظر خاطراتی از  بابا تان هستم

 

و اینکه چرا نظرتان اصلی تان  را نگذاشتم چون آخر کمی  درجه بالاتر ان منصب را داده بودیدکه دیگر دیدم با وجب من هم اندازه نیست .

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پنجشنبه 23 دی 1395 09:44 ب.ظ
آقای سلطانبیگی لطفا عبارت"سعه ی" صدراز نظر املایی ویرایش شود.
با تشکر
سید ربیع
سه شنبه 21 دی 1395 02:18 ب.ظ

با سلام
آقای سلطان بیگی می خواهم به عرض برسانم که در برگزاری مراسم ترحیم و تدفین و...برای اموات ، خداوند تبارک و تعالی حکمت هایی نهاده است ( که البته هیچ یک از مشیات الهی خالی از حکمت نیست ) از جمله انجام و عملی کردن یکی از واجبات دینی صله ی ارحام می باشد. یادی از مرحوم جناب آقای سعید حسن پور نمودید. بنده سنم نمی رسد که از ایام جوانی ایشان خاطراتی را بیان کنم اما در طول سال های تحصیل در دانشگاه در شهر تهران هر از چند گاهی مزاحم این مرد بزرگوار می شدیم. ایشان خصایل والای زیادی داشتند که در اینجا مجال بیانش نیست اما به یکی دوتا بسنده می کنم .
1 - علاقه خاصی به وطن و زادگاه خود ، چورس، داشتند. وقتی به حضورشان می رفتیم اولین سوالشان این بود که : «از چورس چه خبر؟»
2- گذشت و صعه ی صدر زیادی داشتند. خیلی فامیل دوست و متعصب بودند.( تعصب واقعی) و ....
3-- از مرحوم پدرم بارها شنیده بودم که خیلی از دعواهای محلی با میانجی گری و تدبیر اقا سعید ختم به خیر میشد.
خداوند همه ی درگذشتگان را رحمت کند
پاسخ علی سلطان بیگی : با سلام زحمت کشیدید اگر از دوستان و بشتگان نزدیکشان و اقا زاده هایشان را هم مجاب کنید . می شود مطالبی نوشت .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo