تبلیغات
چورس - جور استاد به ز مهر پدر

جور استاد به ز مهر پدر

تاریخ:جمعه 3 دی 1395-10:51 ب.ظ

با سلامی دوباره

مدتی بود با دوستان حرف نزده بودیم و این مطلب از سعدی بهانه ای باشد برای تجدید صحبت

نمی دانم شما هم با این صحبت بنده همفکر هستید یا نه؟ یعنی شما هم مثل من بودید ؟حال اگر هم نبودید دیگر فرقی نمی کند . چرا ؟ چون بنده سری را فاش کردم وخودم را لو دادم و  رفت. حال این سر چه بود و چرا این سر را گفتم ؟ بفرمایید گوش کنید :

ابوی بنده نه از دیوانسالاران بود و نه ار مستوفی ها و نه سخنور  . یعنی ایجاب شغلی اش آنگونه نبود که سرشان به کتاب باشد و دانشگاهی باشد که به اقتضای شغلی اش سرو کارش  با کتب قدیمی بوده باشد .

اما اگر محیطی ادبی و فرهنگی هم نداشت اما تحت تاثیر فرق بین سواد و بی سوادی قرار داشت واین درک تنها شمامل ابوی نمی شد بلکه اکثر همسن و سالان انها این اعتقاد را داشتند همه این پدران و نیز مادران  می دانستند آنهایی که درس می خواندند با آنهایی که آن را ترک می کردند و کتاب را می بوسیدند و به رف می گذاشتند روزگاری ، معیشتی و گذرانی متفاوت و بهتری داشتند . روزگار نا ساز و موافق را می دیدند . می دیدند کسانی که درس می خواندند دیگر کمتر مجبور می شدند بسته های علفی را که پر از خار های بیرحمی بودند حمل کنند و یا شبها بیدار مانده و کار کشاورزی بکنند . انها می دانستند کسانیکه درس می خواندند لباسهایشان اغلب تمیز و به قول معروف دست و پایشان تمیز بود جمعه داشتند . فراغت داشتند . خلاصه درس خوانها کراوات هم می زدند و تازه کراوات به آنها بیشتر می آمد تا کسانی که کارمند نمی شدند  .

خلاصه هر کجا که پیش می آمد این شعر ها را تکرار می کردند :


پادشاهی پسر به مکتب داد

لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر

-------------------------------------    
گــر چه تیـــر از کــمان همی گذرد             از کمـانـــدار بینــد اهل خـــــــرد
-------------------------------------------------------------------------------------
و شعری از علی اکبر صابر : راحت اذیتده دیر  . که من فقط اینجایش یادم مانده ولی او همه را بلد بود . . .

------------------------------------------------
ترا سهمگین روی پنداشتند  
-------------------------------------------------------- 
طبیب بی مروت  خلق را رنجور خواهد

---------------------------------------------------------------------------------------------------
به کزو ماند سرای زرنگار 
-----------------------------------------
 
اگرچه خودشان دفتری نشدند و کارمند نشدندو همین افکار و اصرار انها باعث شد که تقریبا بروبچه های ان دوره اغلب از آب و گل بیرون بیایند.
خلاصه این حرفها را بارها و بارها می شنیدیم اما دل به فهم ان نمی دادیم اما می دانستیم اشاره به کجاست  و بنده در اینجا خودم را لودادم . . اما یواش یواش خودم می خواستم این عبارات را بکار بگیرم .

  یک موردی پیش آمده بود مانند شکرآبی بین دو دوست .و این رابطه البته رابطه دوستی نبود بلکه رابطه ای استادو شاگردی بود .  وچون حقیر این شعر را از ابوی زیاد شنیده بودم به درمان خورد و توانستیم به طرف مقابل به قبولانیم که بابا اشتباه از ما  بوده است 

و همین شعر از این داستان سعدی بود >

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت

 

معلم کُتّابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گدا طبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی.

کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی

استاد معلم چو بود بى آزار

خرسک بازند کودکان در بازار

بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:

پادشاهی پسر به مکتب داد

لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo