تبلیغات
چورس - بخش اول :به یاد پهلوان چورس کریم کریم نژاد

بخش اول :به یاد پهلوان چورس کریم کریم نژاد

تاریخ:شنبه 24 مهر 1395-09:53 ب.ظ

در چورس دو نفر قدرت بدنی زیادی داشتند که به تقدیر هر دو هم به دنیای دیگر کوچ  کرده اند   :

 یکی مرحوم مشهدی عابدین که در کشتی خیلی قدرتمند بود و دیگری مرحوم مشهد کریم قهرمان داستان ما که وزنه بردار خوبی بود که با توجه به محدودیت ها، محرومیت ها  و نبود زمینه ها، این دو نفر نتوانستند شایستگی خود را نشان بدهند .

 آقا کریم تازه از خدمت  سربازی برگشته بود . هیکلی درشت و پهلوانانه داشت یک سیلی از دستش می خوردی که الان نخوری، حساب دستت می آمد، ولی خیلی هم نترسیم منظورم توصیف قدرت بدنی  اش بود.  قلبی مهربان و لحنی مودبانه داشت. در حرف زدن طوری پیش می رفت که مخاطب را مجذوب می کرد اگر باور ندارید یک بار دیگرعکس با صفایش را ببینید.

   درست است که با امثال من ایاق نبود ولی او آنقدر سیاست داشت که جوانها  و نوجوانها را دور خود جمع کند . در نبش خانه خودشان مغازه ای دو سه دهنه  کوچکی داشتند که با برادر بزرگش و یا خانوادگی، از ترکه های در ختچه های یورگون و گیویر ( که از ارس آورده می شد) کندوی  سبد ی می بافتند  یکی از این دهنه ها اتاق کار و دفتر مشهد کریم بود که به تدریج  لوازم وزنه برداری را  در آن جمع و جور کرده بود.

  درست است که  پول آنچنانی نداشت که لوازم  و وزنه های درست حسابی بخرد اما آنقدر همت داشت که دست بکار شود و برای این  دهلیز ورزشی اش ( ببخشید سالن ورزشی اش ) رونقی ببخشد .

ما جوانها و نیمه جوانها  که پایمان به این سالن  او باز شده بود  سخت فعالیت می کردیم عصر و گاها شبها وزنه می زدیم اگر باورتان نمی شود که ما وزنه بردار بودیم؟  از خودم بپرسید  چون از شاهدان این مطلب ، دو تا از غلامرضا ها ( رضا رنجبری و رضا سلطان بیگی) مرحوم شده اند و نیز مرحوم  اصلان پروانه نیز به دیار باقی شتافته اند . نه یادم آمد از کسانیکه شاهد ماجرا هستند و نعمت حضورشان را  بحمد داریم به پرسید، مثلا آقایان بهروز صمدی  - میر محسن حسینی –میر اسماعیل حسینی _ میر حسین موسوی –یحیی رسولی - سعید پور حنیفه - میر مصطفی حسینی و آقای قدرت  دوست صمیمی آنها - رضا علیپور - خلاصه در این تمرینات من توانستم 36 کیلو را بالای سر ببرم بعد از آن دیگرچون تلمیذ ( شاگرد و دانش آموز) بی ارادت بودیم (1) رکوردم بالا نرفت و به بهانه درس،  بنده  و دیگر دوستان جهت ادامه تحصیل به خوی رفتیم  و کار ورزشی مان نیمه تمام ماند و معلوم نشد که بنده چندین مدال بر سینه ام آویزان می کردم چه کارها که نمی کردم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

گفتیم که کریم تازه از خدمت  سربازی برگشته بود .او در خدمت بینایی اش را از دست داده بود و البته بعد از تلاشهای زیاد و عریضه های ملوکانه ای  چندرغازی حقوق برایش بریده بودند .

درست است که از دست دادن نور در چشم خیلی مشکل است و انسان را تقریبا زمین گیر می کند اما این موضوع در مورد مشهد کریم موضوعیت نداشت و این اتفاق ناگوار نتوانسته بود  او را خانه نشین بماند. او با غیرتی که داشت و بازوان نیرومندی که داشت به مزارع می رفت  یعنی به مزارع می بردندش و در به حرکت دادن  دستگاه  پاک کننده ی گندم و آفتابگردان تلاش می کرد .  بنا به برنامه اعلام شده  ابوی، هر روز صبح به دنبالش می رفتم و سوار اسبش می کردیم  و من نیز در ترکش می نشستم و به چایلاق که گندم زار بود و گندمی بسیار داشت و کاهی خیلی زیاد تر به شکلی که بلندی ساقه به نزدیم یک و نیم متر می رسید حال می توانید حدس بزنید که چقدر انرژی لازم بود تا این گندم و کاه را از هم جدا کند .

 انروزها خرمن کوب که نسبت به ماشین کاه جدا کن وسیله راحتتری بود هنوز به بازار نیامده بود .بخت من و برادرانم در سنین پایین بلند شده بود آنقدر ورزیده شده بودیم که ما سه نفر و یکی هم مشهد کریم برای گندم پاک کنی کافی بود یم .برادرم بزرگم با شانه (لمپر) مخلوط کاه و گندم را در دهانه  قیفی شکل ماشین می ریخت که کاری سخت بود و دود یا گرد و غبار کاه آدم را خفه می کرد من و برادر وسطی که از من بزرگتر و قوی تر هم بود دو نفرمان یک نفر به حساب می آمدیم و یک نفر هم مشهد کریم بود در حالیکه دیگر کشاورزان سه نفره این دسته و پره های بادی آن را می چرخاندند هر چند دسته بادی ما سبکتر بود در هر حال مشهد کریم درست 5 دقیقه دسته سنگین ماشین را بدون آنکه نفسی تازه کند می چرخانیدو این برای من و آقا نصرت غنیمتی بود.کارگرها در وقت مثلا ساعت 6 غروب کار را تعطیل می کردند اما مشهد کریم برایش مهم نبود و تلاشهای مضاعفی می کرد  با پدرم برادر شده بود و با ما عمو و برادر زاده شده بودیم .

 حال سختی ها و کارهای شاق کشاورزی را ول کنیم و تفریحات صحرا و نیز گندم پاک کنی را هم عرض کنم . شما فکر نکنید که ما و کسانی که کار می کردند و مثلا علف پاک کنی و یا کردوار کشی یعنی درست کردن جوی برای کاشتن توتون و یا کار های سخت دیگر مردم را بی ذوق و خسته می کرد نه با همین سختی ها صحبت ها ی قدیمی حماسی های سیدی و پری و اصلی و کرم - شاه اسماعیل - کوراوغلو  - تاپاجا ها و ترانه خوانی ها به موازات کار ادامه داشت و چه مداحی هایی می شد که در قالب پرسش و پاسخ بود و روح عارفانه داشت،  منتهی نه امکانات نوشتن بود (نا سلامتی کار می کردیم و نان در می آوردیم هر چند دقیقه نهیب علی بجنب - نصرت عقب ماندی - تکان بخورید مگر امان می داد ).

 بزرگترین عامل پیوند ما به مشهد کریم صدایش بود آقا ما دوشاب آورده بودیم عسل در آمده بود. آخر نمی دانستیم که چه اعجوبه ای بود. بدون اغراق او شجریان آن زمان چورس بود. کار و بار که تمام شد  و موقع گپ های روستا و فراغت ها شروع شد 

  قبل از هر کاری کریم آقا در آن محل، سیگار را قدغن کرد و دلیلش این بود که سیگار با ورزش نمی سازد و کارهایی کرد که سالن ورزشی کوچک او  در نزد مردم مخصوصا پدر و مادر ها  یک مکان مناسب تشخیص داده شد و نشان به این نشانی که ابوی حقیر با آن همه سخت گیری که حتی به  کوچه رفتن ما هم اعتراض داشت بنده را از رفتن به این باشگاه منع نکرد. 

پایان بخش اول




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo